close button

دانلود مقاله رایگان فارسی

منبع تحقیق : دانلود تحقیق در مورد پروژه روايتگري، مدرنيته و تراژدي -قسمت دوم

Posted OnDecember 9, 2015 06:13

Categoriesپایان نامه های ارشد

Tags, , , ,

روايت‌ها در مورد اعمال شخصيت‌ها در روايت ادبي دارند. روايت‌ها در مورد اعمال هستند، (معمولا در مورد اعمال انساني، در برخي شرايط مشكل‌زا) براي ما بشر‌ها به سهولت، روشي وجود ندارد تا از اين واقعيت انساني صرف‌نظر كنيم.انجام اين كار مي‌طلبد كه ما موجوداتي كاملا متفاوت از آن چیز که اكنون هستيم بشويم به ميزاني كه زندگي براي ما فهم پذير باشد، ما قطعا به همان ميزان قادر خواهيم بود و خود را مانند شخصيت‌هاي يك داستان بينگاريم كه در ميان مسائلي كه در محيط پيشروي آنها قرار دارد، اعمال تأثیر مي‌كنند.

 

نکته مهم : برای بهره گیری از متن کامل پژوهش یا مقاله می توانید فایل ارجینال آن را از پایین صفحه دانلود کنید. سایت ما حاوی تعداد بسیار زیادی مقاله و پژوهش دانشگاهی در رشته های مختلف می باشد که می توانید آن ها را به رایگان دانلود کنید

حتي خود نويسندگان پست مدرن (كه من اكنون نمي‌توانم به تشريح جزييات آثارشان بپردازم)، هم براي نوشتن نثر پست مدرن مي‌بايد خود را همچون سوژه‌اي كه ملتزم به فعل ارادي می باشد در نظر گيرند. در واقع كمي مسخره می باشد كه فلاسفه و جامعه‌شناسان علم پست مدرن (مثلا جوزف روز (1996) در آخرين اثرش) قويا به نياز به جدي گرفتن جنبه روايتي علم، تاكيد مي‌كنند و در نتيجه با پوزش از پست مدرنيسم، مفهومي به گونه منسجم مدرنيستي را به كار مي‌گيرند. فيلسوف‌‌هاي مدرنيست علوم، لزوما نمي‌خواهند كه با اين ايده مخالفت كنند كه علم مثل هر يك از ديگر فعاليت‌هاي انساني تا اندازه‌اي به واسطه روايت‌هاي گذشته شده در آن و در مورد آن، شكل مي‌گيرد. بر عكس، آنها با اعطاي جايگاه مهمي به روايت، در شكل‌دهي به جهان‌بيني علمي، به متفكران پست مدرن مي‌پيوندند.

2- حال بايد بگويم كه به رغم مدرنيته (يا پست مدرنيته) تمام و كمال [حاكم بر] عصرمان، نبايد فقط نمونه‌هاي ادبي مدرن و پست مدرن از زندگي انساني را به حساب آوريم (يعني روايت خطي و روايت خودآگاهي منقطع را)، بلكه بايد آمادگي اين را داشته باشيم كه دست كم هر از چندي بر حسب توجه ماقبل مدرن؛ مثلا توجه تراژدي كلاسيك، زندگيمان را بنگريم.

ممكن می باشد به اين گمان افتيم كه شايد خطاهاي جدي ما در زندگي، توسط هيچ يك از نيروهاي فوق طبيعي مورد انتقام قرار نگيرد، اما مع‌هذا توسط ديگر بشر‌ها يا طبيعت غير انساني، تلافي مي‌گردد و يا حداقل مي‌توانيم اين خطاها را اين گونه تفسير كنيم. مثلا مي‌توانيم تصادف دلخراش اتومبيل يا سقوط هواپيما را همچون قياسي با مكافاتي كه قهرمان تراژيك بعد از ارتكاب خطاهاي تراژيك با آنها مواجه گردید، تصور كنيم. بدون شك اكثر مردم چنين ايده‌اي را ايده‌اي غير عقلاني مي‌دانند. مردمي كه در چنين تصادفاتي مي‌ميرند معمولا بي‌گناه هستند (تنها به ميليون‌ها نفري كه در جنگ‌ها و قتل‌عام‌ها مي‌ميرند توجه كنيد.) آنها هیچگاه كاري نكردند كه مستوجب انتقام باشند. آنها هيچ خطاي تراژيكي (مصيبت باري) مرتكب نشدند. آنها فقط به نحو غير ضروري [=تصادفي] مردند.

شما می توانید مطالب مشابه این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید                     

ولي نكته اصلي، اين نيست. چهره‌هاي [شاخص] تراژيك مثل اديپ و هملت نيز به معنايي بي‌گناه بودند. شايد تراژيك‌ترين (مصيبت‌بارترين) چيزي كه ممكن می باشد براي بشر رخ دهد، اين باشد كه حتي از زندگي معصومانه هم ممكن می باشد انتقام گرفته گردد. به عبارتي متعارف، حتي اگر شخصيت [تراژيك] بي‌گناه يا حتي با فضليت باشد، باز ممكن می باشد به شكل بنيادين چيزي «اشتباه» در زندگي‌اش و يا هر واقعيتي كه او به نحوي در آن زندگي‌ مي‌كند، وجود داشته باشد. ما كمابيش ممكن می باشد در جوامع اقتصادي مدرن (و پست مدرن) به سهولت درمورد زندگي خود به مثابه جرايمي عليه انسانيت بينديشيم، چرا كه زندگي خود را به شيوه‌اي سامان مي‌دهيم كه طبيعت غير انساني و افراد فقير جهان سومي، بي‌اندازه از آن صدمه مي‌بينند.

ما حتي اگر در حد و اندازه موازين ليبرال دموكراسي غربي خود، به شكل مسوولانه زندگي كنيم، نمي‌توانيم با دادن اعانه به اين درد رو به افزايش مددي رسانيم. ما مستحق مكافات هستيم.

شايد تجربه مسيحي گناه يا محكوميت اخلاقي پیش روی خدا بهترين تشبيه به تجربه‌اي باشد كه سعي در تشريح آن را دارم (تجربه‌اي كه ما به عنوان مردمان ثروتمند غربي بايد مستعدش باشيم.) به استثناي اين كه جهان‌بيني تراژدي، دركي از رستگاري مسيحي ندارد.

چيزي كه مي‌خواهم بگويم اين می باشد كه هنگامي كه ما سعي در فهم ماهيت بشريمان داريم، ديدگاه‌هايي كه توسط فيزيك پايه، بيولوژي مولكولي و فيزيولوژي عصبي درمورد جهان ارائه گردید، تنها ديدگاه‌هاي معتبر در تبيين جهان [و انسانيت] نيستند.

ما بايد چشممان را به سوي آن چیز که مثلا تراژدي (در بين بسياري چشم‌اندازهاي احتمالا تنش‌زا) مي‌تواند در مورد زندگي به ما بگويد، بگشاييم. بر اساس روحيه كثرت‌گراي پراگماتيسم، ما بر اين كه تفسيرمان از جهان را نظم و سامان دهيم به گونه‌اي كه ناظر به جايگاه ما در آن باشد، مي‌بايد تنوع ديدگاه‌ها و بازي‌هاي زباني مختلف را متحمل شويم. ديدگاه‌ها و بازي‌هاي زباني‌اي كه موازين متفاوتي را براي مقبوليت به كار مي‌‌گيرند، اهداف متفاوتي را دنبال مي‌كنند و نيازهاي انساني متفاوتي را ارضا مي‌كنند. (نك: پيلستروم 1996)

البته علوم مدرن يكي از اين چشم‌اندازهاي بشر به واقعيت می باشد ولي تصوير ماقبل مدرني تراژيك از وضعيت متزلزل بشر در جهان نمي‌بايد به اين خاطر كه «بداهتي علمي» براي صحتش موجود نيست، طرد گردد. به عبارت ديگر تراژدي تصويري درست می باشد كه بر اهداف عملي كاملا متفاوتي مبتني می باشد. پراگماتيست‌ها دائما اين تعدد روش‌هاي تجربه كردن و معنابخشي به بشر و واقعيت غير انساني را محترم شمرده‌اند.

آنها كاري به افسانه «چشم‌انداز خداگونه» (مطلق) نسبت به جهان ندارند. (البته در اينجا سنت‌هاي پراگماتيسم و پست مدرنيست شبيه هم هستند) ولي بر خلاف پست‌مدرن‌ها، پراگماتيست‌ها سعي ندارند مفهوم سوژه انساني را ويران كنند. در عوض، آنها به نياز ما به طرح مسائلي پيرامون معنا و اهميت زندگي فرديمان تکریم قائلند. بنابراين، پراگماتيسم همچنين ممكن می باشد بتواند به نيازهاي ما (نيازهاي قطعي بشر) ياري رساند [به اين طريق كه] بتوانيم حياتمان را همچون حياتي تراژيك درك كنيم (و يا ارتباط احتمال ميان ديدگاه‌هاي ماقبل مدرن و مدرن را به مثابه روايت‌هاي تراژيك نشان دهيم.)

مثال‌هاي مناسب بسيار می باشد. شايد منشاء شناخت ماقبل مدرن جدا مهم ديگر براي كساني كه مي‌خواهند از محدوديت انساني خود معنايي حاصل كنند، كتاب ايوب (Book of Job) باشد. (كه البته يك تراژدي نيست). خواندن داستاني در مورد ايوب ممكن می باشد ما را از كوچكي و حقارت خود در مقام اجزاء جهان وسيع غير اخلاقي آگاه سازد. (1989، C.F Wilcox) صرف نظر از اين كه ما خداپرست يا كافر يا لاادري‌گر باشيم.

در اينجا مساله اين می باشد كه چگونه مي‌بايد از نسبي‌گرايي غير نقادانه اجتناب كرد (همان گونه كه اين مساله هميشگي فلسفه بوده می باشد). چرا كه ما مي توانيم (يا مي‌بايد) زندگي‌مان را بر اساس تراژدي سامان دهيم و تكبر و مكافات ناشي از آن را دريابيم يا زندگي‌مان را بر اساس كتاب ايوب سامان دهيم و جهل و ضعف خود را پیش روی اسرار خلقت دريابيم، ولي نمي‌توانيم (دست كم به طريق عاقلانه و مسوولانه) زندگي‌مان را بر اساس طالع‌بيني سامان دهيم. (يك رويه و ديدگاه ماقبل مدرن ديگر) و نيروهاي بين ستاره‌اي علي و معلولي را كه وقايع زندگيمان را معين مي‌كند مفروض داريم؟ تراژدي و كتاب مقدس مسيحي (انجيل) و طالع‌بيني (بر اساس اصطلاحي كه نلسون گودمن به كار برده می باشد) در فرهنگ انساني مستحكم شده‌اند ديدگاهي هنجارين هست كه بر اساس آن مي‌توانيم بگوييم كه 2 ديدگاه از اين 3 بايد به گونه جدي (هر چند شكل نقادانه) بر زندگي بشر منعكس گردد، در حالي كه سومي نمي‌بايد بر زندگي بشر منعكس گردد. به عبارتي مي‌بايد گفت كه اهداف انساني به دست آمده از تراژدي و كتاب مقدس (با تفسيري غير بنيادگرايانه) بسي جدي‌تر و بهتر از اهدافي می باشد كه به وسيله طالع‌بيني يا (هر يك از شبه علوم ديگر) به دست آمدند. به شدت شگفت‌آور می باشد كه يكي از اتهاماتي كه پراگماتيست‌ها مرتبا با آن مواجه مي‌شوند، اتهام هم‌ارزي پراگماتيسم با نسبي‌گرايي می باشد.

افراطي‌ترين شكل نسبي‌گرايي فلسفه ديدگاه سوبژكتيويستي اول شخص می باشد كه بر اساس آن من خود تنها معيار ممكن براي عقلانيت (يا قابليت پذيرش اخلاقي و ديگر ارزش‌هاي هنجارين) عقايدم، اعمالم و غيره هستم. اين امر بدون شك وضعيتي احتمالي می باشد و هنوز با يك مثال ديگر مرتبط می باشد. (قطعا مثالي مدرن و نه ماقبل مدرن) مثالي كه بتواند قوالب (چارچوب‌ها) قطعي غير علمي به ظاهر غير عقلاني را آشكار كند: جستجوي وجود اصيل و يا اصالت به عنوان مولفه‌هاي زندگي فردي‌مان.

اين جستجو (تحقيق) به شكل تفكيك‌ناپذيري با اجتناب‌ناپذيري مرگ و تجربه گناهي كه پيشتر از آن ياد گردید مرتبط مي‌گردد. سنت اگزيستانسياليستي بسيار مورد بحث قرار گرفته می باشد، يعني آثار چهره‌هاي ادبي و فلسفي‌اي زیرا نيچه، كركگور، هايدگر، سارتر و كامو (كولومب 1995).

اگر چنين باشد كه خود اعتبار و اصالت (authentialy) خود را بيافرينيم و در اين اعتبار بخشي كسي غیر از خود ما نباشد كه رفتارمان را محكوم يا تاييد كند، خطر نفس‌گرايي (من آييني solipsism)اي ما را تهديد مي‌كند كه نبايد از آن چشم بپوشيم. اگر من مقايس ارزيابي‌ زندگي‌ام (اصالت و اعتبار و كيفيت اخلاقي آن و يا هر چيز ديگري در مورد زندگي‌ام) باشم، پس من در اين جهان به معناي تام و تمام تنها هستم. اين جهان، جهان من می باشد. مضافا اين كه اعتقاد به اين توجه كمابيش محتمل می باشد. واقعا نمي‌توان عليه من آييني (solipsism) بر اساس مباني نظري استدلال كرد. در عوض اين استدلال مي‌تواند بر پايه تصميمي اخلاقي كه منجر به نوعي زندگي (اصيل) مي‌گردد و عقايد فردي بشر را در معرض معيار هنجاري عمومي قرار مي‌دهد، مبتني گردد.

3) بنابراين هيچ راه‌حل مستدل ساده براي مساله نسبي‌گرايي، سوبژكتيويسم و من آييني (solipsism) وجود ندارد. اين مساله زماني پیش روی ما قرار مي‌گيرد كه ما درگير موضوعات بشر‌شناسي فلسفي‌اي زیرا معناي زندگي بشر (يا عدم معناي آن) شويم. طرح و پيشنهاد اصلي من در اينجا اين می باشد كه سنت پراگماتيسم، قادر می باشد بهتر از بسياري چارچوب‌ها و قوالب فلسفي و غير فلسفي، ظرفيت در نظر گرفتن نياز ما به تامل هنجارين پيرامون ديدگاه‌هايي كه زندگي ما را مي‌توانند سامان دهند (به شيوه‌ هاي ماقبل مدرن، مدرن يا پست‌مدرن) داراست. پراگماتيسم، دست كم به شكلي كه ويليام جيمز و جان ديوئي به ارث نهادند، مي‌تواند واكنشي معقول به «حس تراژيك زندگي» باشد.

اين در حالي می باشد كه تمام مباني، چه فلسفي، چه ديني و چه علمي را كه رها ساخته‌ايم، مي‌تواند به ما مدد رساند تا با ضعف مطلق و ناامني مابعدالطبيعي (فلسفي) و فقدان تضمين مطلق سعادت يا دستور اخلاقي (درون مايه‌اي كه ما مي‌توانيم آن را به نحو اصيل‌تري سنت غير بنيادگرا در فلسفه بناميم) يعني از كتاب ايوب گرفته تا پراگماتيسم سنتي و سپس اگزيستانسياليسم اصالت ماده و مفهوم قطعيت ويتگنشتاين (نك به ويتگنشتاين 1969) و انديشه نوپراگماتيست‌هايي زیرا ويلارد كواين، ريچارد رورتي و هيلاري پاتنام زندگي كنيم. پراگماتيسم مي‌تواند به چارچوب فلسفي مفيدي براي جستجوي زمينه‌هاي مشترك ميان واكنش‌هاي مذهبي و فلسفي خوشبينانه نسبت به مساله زندگي از يك سو و بدبيني پوچ‌گرايي از سوي ديگر مبدل گردد. به علاوه پراگماتيسم مي‌تواند به ما دورنمايي هنجارين نسبت به آن نوع بازي‌هاي زباني و فعاليت‌هايي كه مي‌بايد در تعليمات تفكري و جدي‌مان موجود باشد (كه چگونه مخمصه ناامن و بي‌بنيادمان را به پيش ببريم) ارائه دهد.

پراگماتيست تاكيد مي‌كند كه نه تنها فعاليت‌هاي ما خود معيار هنجاري موفقيت خود را تعيين مي‌كنند، همچنين فعاليت‌ها ممكن می باشد با آن معيارها تطبيق نكنند. از آنجا كه تحقيق بر سر معناداري زندگي بشر يك فعاليت می باشد، موفقيتش نيز بايد به صورت هنجاري ارزيابي گردد.

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی انتهای صفحه بخوانید              

بنابراين تأثیر فلسفه در آموزش بشر قابل ملاحظه می باشد؛ هر چند تحقق بالفعل اين تأثیر مستلزم کوشش زياد فيلسوفان می باشد. معهذا چرا اجتناب از نسبي‌گرايي غير هنجاري مي‌بايد كاري آسان باشد؟ چرا ما نبايد آنچنان كه مي‌توانيم پيرامون تهديد نسبي‌گرايي به مثابه تنش مثبت براي ما پراگماتيست‌ها كه مي‌بايد نقادانه و تاملي و در عين حال و به گونه همزمان كثرت‌گرايانه و داراي تساهل باشند، بينديشيم؟

دیدگاهتان را بنویسید

0:00