close button

دانلود مقاله رایگان فارسی

فایل پژوهش: دانلود تحقیق در مورد پروژه روايتگري، مدرنيته و تراژدي -قسمت اول

Posted OnDecember 9, 2015 06:13

Categoriesپایان نامه های ارشد

Tags, , , ,

 

چکیده: استدلال من اين می باشد كه مفهوم مدرن خود انساني (human self) يا سوژه فاعل شناسا (subject) نمي‌تواند به سادگي و به شكل پست مدرنيستي رد گردد، چرا كه مانند شرايط طرح پرسش‌هاي از حيث انساني مهم پيرامون معناداري (يا بي معنايي) زندگي، حاجت به نگريستن به زندگي فردي به مثابه روايتي منسجم و داراي آغاز و پايان (مرگ) می باشد. چنين پرسش‌هايي مسائل محوري انساني‌شناسي فلسفي هستند. به هر حال نه تنها شيوه‌هاي مدرن معنابخشي به زندگي مثل حكايت خطي در متون ادبي، بلكه شيوه‌هاي ماقبل مدرن مثل تراژدي نيز، بايد به گونه جدي در طرح اين مسائل اخذ شوند. سنت پراگماتيستي جايز دانسته كه با اين تكثر چارچوب‌ها، جهان و زندگي مان را بر حسب هر كدام از آنها كه توانستيم. تفسير كرده و به مثابه بخشي از آن چارچوب بسازيم. نتيجه اين كه پراگماتيسم بالقوه توانايي دارد كه هم تعدد چنين چارچوب‌هاي تفسيري (يعني چارچوب‌‌هاي ماقبل مدرن، مدرن و پست مدرن) و هم الزام به ارزيابي و سنجش هنجارين اين چارچوب‌ها را لحاظ كند. ما به هيچ وجه جايز نمي‌دانيم كه هيچ يك از منابع ماقبل مدرن معناي بشر (مانند طالع بيني) جدي گرفته گردد. اجتناب از نسبي‌گرايي، ادعايي مهم براي پراگماتيست می باشد.

نکته مهم : برای بهره گیری از متن کامل پژوهش یا مقاله می توانید فایل ارجینال آن را از پایین صفحه دانلود کنید. سایت ما حاوی تعداد بسیار زیادی مقاله و پژوهش دانشگاهی در رشته های مختلف می باشد که می توانید آن ها را به رایگان دانلود کنید

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را در شماره بندی انتهای صفحه بخوانید              

 

  1. معمولا اين ايده كه «فراروايت‌هاي بزرگ» ديگر مرده‌اند، به مثابه كليد پديده فرهنگي‌اي كه با نام پست مدرنيسم شناخته شده می باشد، محسوب مي‌گردد.

به نظر مي‌‌رسد معنايي كه عصر روشنگري از عقل، عقلانيت، دانش، حقيقت [يا صدق عينيت (truth)] و خود [نفس (self)] ارائه مي‌دهد، آنقدر كهنه و قديمي شده كه ديگر به گونه جدي به كار نمي‌رود. ديگر هيچ ديدگاه انحصاري و از منظر خدايي [مطلق] جهت روايت‌هاي برجسته و مهم پيرامون اين مفاهيم وجود ندارد. سلطه فرهنگي علم و (مخصوصا) فلسفه سيستماتيك به پايان رسيده می باشد.

شما می توانید مطالب مشابه این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید                     

مع هذا، هم چنان كه برخي متفكران پست مدرن خود تاكيد مي كنند. ما هنوز ناچار به تسليم در برابر روايت‌هاي كلان در زندگي فرديمان هستيم. ما واقعا نمي‌توانيم از مفهوم مدرنيستي نفس (خود) صرف نظر كنيم و فردي كه مي‌گويد مي توانيم، كيستي خود را فراموش كرده می باشد.

از منظر درون زندگي خود فرد، هيچ مرگ پست مدرني براي سوژه (فاعل آگاهي) ممكن نيست رخ دهد. به عكس، مرگ من، از زندگي‌ام، فراتر مي‌رود. مرگ من حادثه‌اي قابل تجربه در زندگي‌ام نيست (همان گونه كه وينگشتاين در تراكتاتوس در بند 4311/6 به آن تصریح مي‌كند) حتي اكثر (يا شايد همه) ما اين احساس را داريم كه مرگ بشر به سختي در درون زندگي‌اش قابل تصور می باشد.

به عبارت ديگر، مرگ مي‌بايد به شكل نسبتا متناقض گونه‌اي، نقطه فرضي پاياني يا آخرين حادثه زندگي‌ام تلقي گردد. اگر مرگ (يعني فنا و نابودي نفسم) در انتظارم نباشد، نمي‌توانم دريابم كه حياتي خاص و از حيث زماني و مكاني محدود را پيش رو دارم. حتي اگر نتوانم معناي مرگ را كاملا درك كنم، اين حقيقت كه مرگ در انتظار من می باشد، مرا قادر مي‌سازد در مورد زندگي‌ام به عنوان يك كليت منسجم همراه با آغاز و پايان بينديشم. تنها با در نظر داشتن چنين نحوه زندگي، مساله معنا و اهميت [زندگي] مطرح مي‌گردد.

بنابراين به نظر مي‌رسد هيچ گفتمان پست مدرنيستي پيرامون نابودي سوژه (فاعل شناسا) كه به بي‌اعتمادي نسبت به روايت هاي كلان مربوط می باشد، نمي‌تواند ما را وادار كند اين حقيقت عالي‌مرتبه را در مورد زندگيمان‌ رها سازيم. شايد حتي بتوان مانند كانت گفت: غير قابل اجتنابي مرگ، شرط استعلايي ضروري زندگي با معنا (يا بي‌معنا) می باشد. زندگي بشر، آن گونه كه مي‌دانيم، تنها به شرطي قابل فهم می باشد كه در آن مرگ به شكل اجتناب ناپذيري پاياني براي آن (زندگي بشر) مفروض دارد، بدون مرگ، زندگي ما چيزي كاملا متفاوت می باشد، چيزي كه ما اصلا نمي‌توانيم مفهوم روشني از آن داشته باشيم. (دست كم از نظرگاه شرايط انساني موجود.)

بنابراين مرگ، تأثیر تعيين كننده‌اي در فهمي كه بشر‌هاي مدرن از زندگي‌شان به مثابه يك روايت واحد، دارند، ايفا مي‌كند. در اينجا بهتر می باشد مفهوم ذاتا مدرن روايت‌گري را با جزيياتش توضیح دهيم. به كارگيري اين مفهوم (مفهوم روايت‌گري) در معنابخشي به زندگيمان عنصر محوري توجه مدرن؛ يا به عبارت ديگر عنصر محوري دريافت نوعا مدرن از هويت فردي می باشد. شخص مدرن، معمولا بدون در نظر داشتن اين امر، حياتش را مانند داستاني مي‌بيند و اين رهيافت روايت گونه به زندگي به شيوه‌هاي گوناگوني در تاريخ تفكر مدرن، مفهوم بندي شده می باشد (تيلور 1989.)

دیدگاهتان را بنویسید

0:00